Emi❤k-pop2

💎my love k-pop💎

Emi❤k-pop2

💎my love k-pop💎

Emi❤k-pop2

سلام دوستان
من امیلیا آریامنش هستم
18سالمه طرفدار کره هستم
امیدوارم از وبلاگم نهایت لذت رو ببرید
از من و بلاگم حمایت کنید
نظراتتون رو هم با من در میون بگذارید
با تشکر

بایگانی

رمان اقای زورگو خانم لجباز قسمت 4 و 5

يكشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۵، ۰۴:۵۹ ق.ظ

امیلیا:

سلام دوستان قسمت 4 و 5 رمان اقای زورگو و خانم لجباز رو گذاشتم توی ادامه مطلب

امیدوارم خوشتون بیاد

نظر فراموش نشه ممنون


#ep4

با یاسی رسیدیم سر کلاس..

استاد همچین تریپ برداشته بود کسی ندونه با انیشتین  اشتباهش میگیرن هنوز نیومده ازمون امتحان گرفت زود نوشتم رفتم بیرون

یکم اطراف چرخیدم با گوشیم ور رفتم..حتی یه رمان  هم دان کردم تا وقتی حوصلم سر میره بخونم..

یهو وجدان جون صداش در اومد:امی جایی ک درست رو بخونی داری رمان میخونی؟

ایــــــــــــ ـــــــــ😒ش خرمگس باز تو پیدات شد..اخه به تو چه..

زنگ خورد یاسی هم اومد بیرون رفتیم سمت بوفه یه کیک گرفتم با چایی نشستم به خوردن خیلے گشنم بود  صبحونه وقت نکردم بخورم..

یاسی صداش در اومد:یواااش بخور میپره به گلوت خفه میشی راحت میشم از دستتااا..

کیک رو تو گلوم قورت دادم:میگم یاسے؟

یاسی:هوم؟

:انقدر علاقت نسبت به من شدیده یهو از فراق دوری من سکته نکنی فلش بشی دیگه داش علی نیاد نگیرتتـــــ..

چپ چپ نگام کرد:تو نگران خودت باش..یه خدا نکنه بگو بیشعووور..

امیلیا:به من چه..

یاسی ک کفری شده بود:به تو چه و پلو گم شو بریم سر کلاس زنگ خورد..

اے بابا عربے داشتیم انقـــــــــــــــد بدم میاد از درس عربے ک حد و حساب نداره

معلم بدبختــــــ فک میزد من نقاشی میکشیدم..حالا نه هر نقاشے خون آشام میکشیدم رفتم تو فکر ک چه جوری حال جلبک رو بگیرم ک

یهــــ ـــــو معلم زرافشار گفت:خانم اریامنش این تیکه درس رو بلند شو برا دوستاتــــــ بگو انگار خیلی ها متوجه نشدن

یهو از ترس مدادم از دستم افتاد:چیـــ ــــزه استاد خوب هموناییه ک خودتون گفتین اگه بگم بچه خستشون میشه

زرافشار:تو نمے خواد نگران باشی پاشو و توضیح بده..

:چشم

بلند شدم کلی کله برگشتـــــــ سمتم یعنے هیچ وقت خدا من شانس نداشتم

یه چیزایے از خودم و به کمک تخته و یاری یاسی پروندم ک خودمم نفهمیــــ ـــدم چی شد..

زرافشار:خودتــــ فهمیدی؟

خیلے ریلکس جوابش دادم:نع

یهو کل کلاس رفت رو هوا ای حرصم گرفتــــ ابرو شرفم رفت تو کفشم..

زرافشار هنوز نگفته من نشستم یه نگاه بد بهم انداخت منم ک پرووو از رو نرفتم..به من چه..

کلاس هم تموم شد خسته و کوفته برگشتیم خونه بعد از یه دوش حسابے  رفتم سمتـــ رخت خوابم و گوشیم رو گرفتم و رمان گناهکار رو شروع کردم به خوندن خیلے قشنگ بود

ولے تو کف یه چیزی مونده بودم  چرا تو هیچ رمانی یه پسر پولدار با یه دختر به اسم صغرا دوستــــ نمیشه

ن واقعا توش موندم ای صغری بدبختـــ چ گناهے کرده ک یکے مثل آرشام عاشقش نمیشه یا اصغر چه گناهی کرده یکی مثل دلارام عاشقش نمیشه

صدا وجدانم در اومد:میگم امی تو جای ارشام بودی با صغری ازدوااااج میکردی؟

:نع ولے اگه خوشگل و خانم باشه چــــ ـــرا ک نه

با صدای یاسی دم در از فکر مسخرم اومدم بیرون..سریع پریــــدم دم در محکم در رو باز کردم:سلاااام دو...

حرف تو دهنم دوغید داشتـــ با جلبک حرف میزد ولے تا منو دیدن چشماشون شد اندازه دوتا هندونه

یاسمن بعد از یه چشم غره توپ به من برگشتــــ سمت جلبک:اقا اراد دستتون هم درد نکنه زحمتــــ کشیدین

جلبک ک اسمش آراد بود با لبخندی ک برا اولین بار میدیدم:خواهش میکنم کاری نکردم..سلام علیرضا برسون..

یاسی سریع تکون داد و جلبکم رفت تو خونش منم این وسط هنگاپ بودم

یاسے اومد داخل:تو این جلبک رو میشناسے؟؟

یاسی برگشت:امی زشته جلبک چیه؟اقا اراد دوستــــ صمیمی علیرضاهه..

ن م ن :الـــــــــــــــــــــــــــــــــــــکے.. میگم چ کنم ابروم رفت چرا نگفتے همسایه جلبکمون همون دوستــــ نامزدته ک اینجا  رو برامون جور کرد..

یاسمن:به من چ تا تو باشی مث بشر رفتار کنی...

رفت تو اتاقش..

رفتم نشستم روی مبل و هرچی فحـــش گوگولی بود نثار خودم کردم..

در اتاق یاسی باز شد:میگم امی هفته دیگه قراره با علیرضا بریم باغ میای؟

یهو چشمام برق زد چشمم روشن با پسر مردم میری باغ چی کار..

یاسی اخماش کرد تو هم:امی این گلدون رو میکنم تو حلقتااا ..

:باشه بابا اروم باش

یاسی:برا هفته دیگست تنها نیستیم خانوادش و خودم و خودت با یکی از دوستاش هستیم..

: اخ جووووون اره میام..

یاد عربی افتادم خوشحالیم ترکید :ای وایے عربی رو چی کارش کنم

یاسی:امم من ک کار دارم باید برم الان سر کار میخوای اقا اراد بلده برو پیشش یادت بره...

یهو سرم سوت کشید:جااااااان برم پیش کی؟جلبک؟؟؟؟

قیافه یاسی خنده دار شد :جلبک؟؟اقا اراد؟؟

:نه لوبیا..عمه من اووووی راسی یه کارم برا من جور کن مردم از تنهایے توی خونه ..

یاسی باشه ای گفتــــ و  رفتـــــ..

پریدم تو اتاقم یه دست لباس شلوار گوگولی شیک پوشیدم یه شال انداختم رو سرم و کتاب  خودکار عربیم رو برداشتم رفتم سمت واحد جلبک...

کتاب رو جسبوووندم به خودم و خودکار رو گذاشتم پشتـــ گوشم:برم؟ نه نه نرم ..نه برم بهتره  ای باباااا چه غلطے کنم..

صدا میومد یعنے مهمون داره

گوشام رو چسبوندم به در خونش..داشتم یه صداهایے میشنیدم ولی انگار ک نمیشنیدم..ای بابا یکی نی بگه مث ادم حرف بزنین ک کر بگه خدا رو شکر...اه چی گفتم..ولش کن..اومدم از در فاصله بگیرم یهـــــ ـــو در باز شد ..از ترس چشمام رو بستم فاتحه خودم رو داشتم میخوندم ..ولے مثل همیشه جلبک جان عین سوپرمن منو گرفت تا نفله نشم..

خدایے این اواخر خیلے سوتے دادم ابرو به کلے خیلی گوگولے رفتــــــــ

عجبــــ هیکل و قدی هم داشتـــ لامصبـــ خدا بده شانس ک نمیده و نخواهد داد

مث ک کسے پیشش نبود یکی از ابروش رو بالا داد:کاری داشتے؟؟

یهو خواستم بگم جلبک جان جدت بیا این عربی رو یادم بده ک حرف تو دهنم نگفته دوغید

طبق معمول خودم رو زدم به اتوبان علی چپ:کـــــــــــــــــــــی من؟؟؟نـــــــــــ ــــــــــــــــــه

اومدم برگردم ک صداش باعث شد وایسم:یاسمن خانم بهم گفتـــــ مشکل درسی داری اگه میخوای یادت بدم باید التماسم کنے..

یکی با دستـــــــم زدم رو پیشونے خودم و زیر لبـــــ یه فحش ابدار نثار یاسمن خانووووم کردم و برگشتم چپ چپ نگاه جلبک:من؟؟؟بیام التماس تو کنم؟؟؟اونم من عمــــــــــــرا..

شونه ای بالا انداختــــ:مشکل خودته ..

رفت و در رو بست..

انقد کفری شدم ک دستم و پام رو به بشونه زدن هی شوت میکردم سمت در خونش و هی زیر لب بهش فحش میدادم ک یهو در باز شد دست پام تو هوا موندن..

با قیافه ای ک از تعجبـــــــ داد میزد:چی کار مے کنی؟؟

دست و پام رو اروم اوردم پایین :چیه؟؟فضولے؟؟دارم ورزش میکنم..

ضایع بود جلو خودش گرفته نخنده:اها باشه..ادامه بده..

دوباره رفتـــــ درم بست... ای دهنت سرویس زندگی...

برگشتم توی واحد..تا صد سال نمیرم التماسش کنم یادم بده...عمـــــــــــــــــــــــرا..

یک ساعت بعد"

باشــــــــــــه غلط کردم از خونه اومدم بیرون رفتم جلو واحدش زنگ رو زدم بعد از چند دقیقه در رو باز کرد

جلبک:بله؟

تو دلم گفتم(بله و کوووفت):اقای؟؟

جلبک: اراد قاسمی

:اقای قاسمی جوووون جدت بیا اینو یادم بده

یهو زد زیر خنده:باشه بیا داخل..

رفتم داخل این دفعه خونش مرتب بود مثل دفعه قبل نبود..

نشستم رو مبل:چیزی میخوری؟

:ن ممنون فقط این کتاب مسخره  رو یادم بده..

سری تکون داد و نشست کنارم روی مبل کتابم رو برق زد و کم کم اروم اروم برام توضیح میداد...

جبلک:فهمیدی؟؟

:نع

جلبک عصبانی شد:مگه خنگی ک حالیت نشد دوساعته دارم توضیح میدم

:به من چه تو خوب یاد نمیدی

جلبک نفس عمیقی کشید:باشه یه بار دیگه توضیح میدم خوب گوش کن..

سری تکون دادم ک دوباره توضیح داد..

این دفعه گرفتم چی میگه..بلند شدم کتابم رو گرفتم دست:خدافظ شما.

یکی از ابروهاشو بالا انداخت:دستمم درد نکنه..

خیلی ریلکس:سرت لای در گیر نکنه برادر.

از خونش اومدم بیرون اخیــــــــــــــش راحت شدم..

 

#ep5

راوی امیلیا:

حدودا یکی دو هفته فیکس  از درس دادن جناب جلبک گذشته بود..

توی خونه تنهایی رو تخت ولو شده بودم اگه یه ثانیه دیگه تو خونه بمونم رسما خل میشم

پریدم تو حمام و یه دوش سریع گرفتم

بعد از پوشیدن لباسام رفتم و کفش پاشه بلند مشکیم  رو پوشیدم..

همین ک پام رو از خونه گذاشتم بیرون یهو با مخ سور  خوردم افتادم زمین :اخ پااااام..

یهو در واحد جبلک باز شد تا من رو دید اومد طرفم:چی شد؟

:هیچی ابش گرفتن چلو شد کوری نمیبینی ناکار شدم

یعنی تو هیچی استعداد ندارم به جز زمین خوردن

اومد طرفم ک خیر سرش کمکم کنه یهو جیغم رفت بالا :چتهه چرا جیغ میکشی؟

:اییی پام

اشکام در اومده بودن..پام بدجور درد میکرد نمیتونستم تکون بخورم..

نشست کنارم و با دوتا دستش پام رو گرفت ک دوبار جیغم رفت بالا

جلبک ک کفری شده بود یه داد زد سرم:اگه یه بار دیگه جیغ بکشی من میدونم با تو

:خووووب درد میکنههههه

جلبک:اروم باش الان درستش میکنم فقط پیچ خورده...اخه من نمیدونم کی شما زنا رو مجبور کرده کفش پاشنه دار بپوشید وقتی بلد نیستین باهاش راه برین

:خیلی هم خوب بلدیم باهاش راه بریم اینجا سور بود

جلبک:باشه بابا فقط گریه نکن تا درستش کنم

تا اومدم به خودم دلداری بدم امی چیزی نیست چنان پام رو پیچوند ک جیغم رفت بالا:بیشعووووورپام رو ترکوندیییی..

با دوتا دستم ک مشت کرده بودم همون طور ک گریه میکردم محکم میزدم تو بازوش اخرشم دست خودم درد گرفت تا بازوی اون

اومد جلوتر یهو جیغ زدم:چی کار میکنی

جلبک ک از عصبانیت سرخ شده بود: انقدر جیغ نکش..میخوام کمک کنم پاشی..

وای خاک بر سرم یه نامحرم میخواد بلندم کنه..سرم رو تکون دادم:نمیخواد بهم دست نزن خودم پا میشم..

به هزار بدبختی رو پام وایسادم دردش کم شده بود..با خودم حرف زدم:واییی حالا با این پا چ جوری برم دنبال کار

جبلک صداش در اومد:دنبال کار میگردی؟

برگشتم سمتش:نع کار دنبال من میگرده..

جلبک:جای تشکرته؟خوبی بهت نیومده منو باش میخواستم بهت پیشنهاد کار بدم..

جووووون من؟؟؟جلبک به من؟ اها قرررررش بده کار هم جور شد:اره اره میخوام..

همچین چپ چپ نگام کرد ک نگو:به من چه مشکل خودته

یهو چناااان عصبانی شدم ک فقط دلم میخواست بگیرم بزنمش تو دیواااار نکبت مسخرم میکنهههه

موندن رو جایز ندونستم چون اگه تا یه ثانیه دیگه اونجا میموندم از عصبانیت منفجر میشدم..الحق ک جلبکی

اومدم برگردم توی خونه ولے مگه حواس برا ادم میزاره..دور زدم از اسانسور رفتم پایین..

اخ پام..رفتم سمت بازار..تک تک جاها رو بازم گشتـــم با اون پاهام ک در رفته بودن...بعد از یکم کشتن درد پاهام هم کم تر شده بود

وارد یه شرکتـــــ شدم  رفتم سمت منشی اونجا:سلام خسته نباشید..

زنه سرش رو اورط بالا:سلام ممنون بفرمایید؟

:ببخشید شما اینجا به کارمند خانم نیاز ندارید؟

یکم مکث کرد:برا خودتون میخواین؟

:بله

زنه لبخندی زد:خیلی خوش شانسی بله لازم داریم..شما کار کامپیوتری بلدی دیگه؟

خیلییے خوشحال شدم بالاخره کار یافتم.. :بله کامل بلدم..میشه بگیدی دقیقا چه کاریه؟

زنه تعجب کرد:مگه درب ورودی رو ندیدی؟اینجا بزرگترین شرکت تولید لوازم ارایشیه

عهه واقعا :خب کے باید کارم  رو شروع کنم؟

زنه:شما باید این فرم و مدارکـــ لازم در فرم رو بیارید و فردا کارتون رو شروع کنید و درضمن باید با رئیس هم صحبت کنید ببینن مناسب هستید یا نه..

فرم رو پر کردم و مدارک رو دادم:فردا بهتون زنگ میزنم..

باشه ای گفتم و خداحافظی کردم رفتم..

همین ک پام رو گذاشتم بیرون از سر ذوق یه جیغ کوتاهے کشیدم

برگشتم خونه پاهام حسابے درد میکرد ولے خدا رو شکر کارم جور شد..

یاسی خونه بود تازه از حمام بیرون اومده بود چون موهاش خیـــ ــس بودن..

یاسی:اومدی..کار چی شد؟

:یکے رو یافتم فردا خبرم میکنن..راسی چرا لباس پوشیدی جایے میخوای بری؟؟

یاسی:خوبه گفتم امشبـــ قراره بریم باغ..

اے وایے یادم رفتــــ:میمردی یاد اوری کنی؟

مثل جت پریدم تو حمام و سریع اومدم بیرون و موهام رو خشک کردم..نشستم پای ایینه و یه ارایش خوشمل هم کردم..رفتم سمتــــ کمد :هے واے من چیـــــــــــــــے بپوشم...یاســــــــــــــــــــــے؟؟

یاسمن اومد تو اتاق:چته چرا هوار میکشی؟

:یاسیییی چی بپوشم..

یاسی:امم بیا با هم ست کنیم؟؟

:باشه ولے چی بپوشیم؟؟

یاسی:با هم تیپ مشکی قرمز میزنیم

:اوکے پس رژم رو عوض میکنم جیگری میزنم..

یاسی سری تکون داد و رفت تو اتاقش و مث من لباسش رو پوشید:راستے امی..فرهاد هم میاد..

توی ذهنم هرچے فرهاد بود رو ریختم تو هم:فرهاد؟کدومش..

یاسی از تو اتاقش داد زد:بابا برادر علیرضا رو دارم میگم..

یهو جوووش اوردم :چرا نگفتے اونم میاد...من نمیام..

اومد تو اتاقم:تروخدا مسخره بازی در نیار..

خیلے عصبانے شدم:مسخره بازی چیه خوشم نمیاد ازش مرتیکه هیز خر..

یاسی چپ چپ نگام کرد:زشتــــــــــــه..

:به من چ اصلا نمیام..

یاسی اومد طرفم:اگه نیای دیگه باهاتــــ حرف نمیزنم بابا من اونجا تنهام خجالتـــــ میکشم جلو اون همه فامیل..بیا دیگههه امے جوون من ناراحتـــــ میشمااا..

الهی علیرضا پیش مرکت بشه ک مثل گربه شرک میمونی:باشه فقط به خاطر تو میام..

محکم بغلم کن:جیجیرتـــــــــ..

حاضر و اماده رفتیم پایــــــین ک  علیرضا با ماشینش اومد دنبالمون:به سلاام اقا علیرضای گل و گلابــــ

از تو اینه نگام کرد و لبخندی زد:سلام دوستــــ شیطون عشقم..حالت چه طوره امیلیا خانم

:تشکر خوبم..شما خوبید خانواده خوبن..نوه نتیجه.اقوام خویشاوندان..

یهو زد زیر خنده:همه خوبن ممنون..

بعد از چند دقیقه رسیدیم به باغشون خیلے بزرگ و خوشگل بود دلم یهو خواستـــــ

۱۰نفری بودن بیچاره یاسے اگه من خودم تنها بودم صد در صد اب میشدم:با یاسی  رفتیم طرفشون و به همشون سلام کردیم دوتا دختر افاده ای تا ما  رو دیدن سریع تاقچه بالا برامون گذاشتن حتے زحمتــــ سلام کردن هم ندادن

چهار تاشون زوج بودن و فقط همون دوتا دختر مجرد بودن با مامان بابای علیرضا و در اخر فرهاد تا منو دید چشماش برق زد اه اه حالم بهم خورد..

فرهاد سه سال از علیرضا کوچیک تره من نمیدونم کی اسم این دوتا رو انتخاب کرده اصلا مثل هم نیستن..علیرضا خیلی خوش برخورد و مهربونه ولے فرهاد ک خوش قیافه و قدبلندم هست در عوض هیزه

چندین بار پاشو از گیلیمش درازتر کرده به خاطر علیرضا چیزی بهش نگفتم ولی خدایے امشبـــــ اگه کاری کرد با جفت پا میرم تو لوزالمعدش ..با یاسے نشستیم رو صندلے ها..کم کم فضا خودی شد و همه با هم حرف میزدن چندتا مردی هم ک نمیشناختم داشتن جوجه کباب روی باربیکیو درست میکردن عاشق جوجه کبابم..

اون دوتا دخترایے ک فکر میکردن از دماغ فیل افتادن یکیش اسمش سحر بود و هم سن من بود اون یکی ستاره دوسال ازم بزرگتر بود و دختر خاله ی هم میشند..

سحر ک متوجه نگاه هایے فرهاد زه من شده بود هے خودش رو به فرهاد میچسبوند اووووق حالم بد شد دختره بدبختــــ فکر کرده برا من مهمه..

منم ک ماشالا بیخیال ..یهو از پشتــــ سرم  یه صدای مرد اشنا اومد:ببخشید دیر رسیدم..

علیرضا ببند شد:عه اراد اومدی..بیا داداش خوش اومدی..

برگشتم با دیدن جلیک اونم اینجا این جوریے شدم

با همه سلام کرد تا چشمش خورد به من اونم تعجب کرد سری به نشونه سلام تکون داد ولے به خودم زحمتــــ ندادم جواب سلامش رو بدم چون هنگــــ بودم..

ستاره دوید طرفش:اراد عزیزم خوش اومدی..

دستش رو گرفت و کشون کشون بردش سمت جوجه ها خیلے ناز خرکی میومد:اه اشتهام کور شد..

یاسی ک حرفم رو شنید سرش رو اورد طرف گوشم:اشتهای تو  کور بشه  اونم وقتےجوجه کباب هستـــــ خخخ محاله

از لحن گفتنش خندم گرفتــــ با هم زدیم زیر خنده ک نگاه فرهاد و جلبک به سمت ما برگشتـــــ..

یکم به اطرافـــ نگاه کردم ک صدایے فرهاد رو کنار خودم شنیدم:مے خوای اطراف رو نشونت بدم؟

بدم نمیومد اطراف رو ببینم پس قبول کردم:باشه..

با هم بلند شدیم یاسی سرگرم حرف زدن با یکی از اون زنا شده بود..

با فرهاد هم قدم شده بودم و اطراف رو نشونم میداد و یه مشت چرت پرت هم میگفتـــ ک برا ساختنش فلان شد این جور شد فلان کار کردن..

رسیدیم به اخرش ک به استخر شیک هم داشتــــ.خدایے عاشق اینجا شدم:وایے چه خوشگلههه..

فرهاد اومد کنار گوشم زمزمه کرد:هر وقتـــ خواستی بگو تا بیارمت اینجا شنا کنے

برگشتم چپ چپ نگاش کردم:خیلی ممنون پول بدم برا استخر خیلے بهتر از اینه ک با تو بیام اینجا..

دل از استخر کندم و راه افتادم سمت بقیه اونم دوید و هم قدم من شد:چرا خوشگله میترسی بخورمتــــ؟؟و بلند زد زیر خنده..

نیشخندی زدم:کے تو؟؟هاها مال این حرفا نیستے کوچولو..

شکه شد انتظار همچین حرفی رو ازم نداشتـــــ

قدم هام رو بیشتر کردم و زودتر برسم ک توی راه با اراد همون جلبک خودمون برخوردم..

یه اخم غلیظ هم رو صورتش بود:میبینم پات خوب شده ک راحتـــــ راه میری

چپ چپ نگاش کردم:بله از روز اولم سالم تره

یه نگاه به پشت سرم کرد:بله دارم میبینم..

محلش نزاشتم رفتم سمت بقیه..همه رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی خیــــــر سرم قرار بود امشبـــــ خوش بگذره..اون از هیز بازیه فرهاد اینم از جلبک ک معلوم نیستـــــ چش شده پاچه میگیره

ستاره و سحر تا موقع شام محکم چسبیده بودن به اراد و فرهاد..

تا جلبک حواسش نبود تازه تونستم تیپش رو دید بزنم.

خدایےاز تمام مرد هایی ک توی باغ بودن تیپ و هیکلش عالی تر بود..

یه شلوار لی خاکستری با یه لباس مرونه مشکی استین سه ربع پوشیده بود موهاشو با ژل زده بود بالا و بهشون حالت داده بود..کفش و ساعتش با هم ست اسپرت مشکی بودن خدایے عالی بود..

جوجه کباب ها رو اوردن وایے تا جا داشتم خوردم ولے متین و باوقار

والا ولم میکردن میپریدم وسط جوجه ها

 

نظرات  (۵)

من دارممممممممممم زاررررمیزنمممممممممم.
آجی امیلیااااااااااااا...چرا نمیشه لینکت کرددددددددد؟؟؟؟
سلام آجی امیلیا جونمممممم.خیلی دلم برات تنگیدهههههههههههههه.خیلیییییییییییی.خیلی ممنون که اون روز به وبم سرزدییییی.فایتینگگگگگگگگگگگ.بوسسسسسسسسسس دوستت دارممممممم
پاسخ:
سلااام عزیزم خوبی
ممنون تو هم موفق باشیییی🌹🌹🌹
سلام آجی امیلیا جونم.خوبی؟؟؟بادرسا چیکارمیکنی؟؟؟امتحانا رو خوب دادی؟؟؟؟حتما امسال درسات خیلی سنگینه که آپ نمی کنی.مگه نه؟؟؟دلم خیلییییییییییییییی برات تنگ شدههههههههههههه.زودی برگررررررررررد.
به ماهم سربزن:)
دوستتتتتتتتت داااااااااااااااارمممممممممممم
سلاااااااااااااااااااام.خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پست تولد یونگ مین و کوانگ مین رو گذاشتم.بیا ببین اونییییییییییییی.
فایتینگگگگگگگگگگگگگ
پاسخ:
سلااااام مرسیی
جدی وایییی اومدممم
آجیییییییییییییییی
کجایییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟دقیقا کجایییییییییییییییی؟؟؟؟؟
دن دارم از دل تنگی میمیرم.چجورییییییییییییی دلت اومد منو تک و تنها ول کنی برییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا نمیایییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
دلم خیلییییییییییییییییییییی برات تنگیدههههههههههههههههههه
دارم آرمی میشممممممم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی