Emi❤k-pop2

💎my love k-pop💎

Emi❤k-pop2

💎my love k-pop💎

Emi❤k-pop2

سلام دوستان
من امیلیا آریامنش هستم
18سالمه طرفدار کره هستم
امیدوارم از وبلاگم نهایت لذت رو ببرید
از من و بلاگم حمایت کنید
نظراتتون رو هم با من در میون بگذارید
با تشکر

بایگانی

رمان آقای زورگو و خانم لجباز

سه شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۲۳ ب.ظ
امیلیا:
سلام دوستان دارم یه رمان مینویسم به اسم
اقای زورگو و خانم لجباز
رمان عاشقانه کل کلی و کوتاست امیدوارم لذت ببرید توی تلگرامم رمان و دلنوشته میزارم
دوست داشتید میتونید بیاید و جوین بشین 😊



پارت اول ادامه مطلب نظر فراموش نشه

___roman___:
❣ http://TLGRM.ME/roomaan❣
نام رمان:آقای زورگو و خانم لجباز
نویسنده:امیلیا اریامنش
ژانر : عاشقانه کلی کلی

#ep1
 راوی امیلیا:
با صدای گوشیم از خواب پریدم😴 یهو سرم تیره کشید🤕
:اخ ســـــــ ــــــــرم
گوشیم رو برداشتم و جواب دادام:بنال😒
یاسمن:امـــــــــــــــــی کجایے؟🙀
:سر قبرت چته کر شدم..
یاسمن:نفله پاشو الان استاد شفیعی میاد رات نمے ده سرکلاس.😾
یهو با شنیدن اسم استاد شفیعی انگار یکی یه سطح پر از اب یخ خالی کرد رو سرم:ایے وایے الان میام..🙀
سریع دویدم سمت کمد ای وای یادم رفتـــــ مانتوم رو اتو کنم😱
بیخیال اتو کشیــــ ــدن شدم سریع موهام رو با کش بستم لباسم رو پوشیدم خدا رو شکر از آرایـــ ــش دیشب رو صورتم مونده بود فقط رژم رو پرنگ کردم از اتاق با سرعت جتـــــــــ پریدم بیرون🏃
کیفم🎒 رو گذاشتم رو شونم گفش ال استار قرمزم رو پوشیدم و سریع رفتم دم در..
ته کوچه چشمم خورد به یه ماشین 🚕دویدم سمتـــــ ـــــش و سریع رفتم سمتــــ دانشگاه..
انقدر سریع شد ک یــــادم رفتـــــ از خانواده گرامی خدافظے کنم🙄
رسیدم دم در دانشگــــاه تا پول و دادم مرده یه کاغذ داد دستم داخلش شماره بود تا اومدم فحـــــ 😤ـــــش بارونش کنم در رفتـــــــ🚕
با تمام سرعتـــــ رفتم سمتــــــ کلاس تا اومدم ترمز بگیرم خیــــلی شیک و مجلسی سرخوردم سمت کلاس🙈 یه میلی مونده بود نفله بشم ولے خوب با وجود کفش ال استارم نفله نشدم✌️
خدا رو شکر شفیعی هنوز نیومده بود..تو کلاس جو سنگینی بود با چشمام دنبال یاسی گشتم ک یافتمش.کنارش نشستم😪
تازه یه نفس راحتـــــــــ کشیدم:خدا رو شکر سالم رسیدی..
:تشکر دوست خوب تا استاد نیومده اون جزوه بی صاحبت رو بده لازم دارم..
یاسمن جزوش رو داد سوالایی ک نتونستم اون روز بنویسم رو نوشتمشون 📝ک استاد اومد جزوشو دادم و مثل بچه ادم نشستم..
استاد شفیعی:بچه ها فکر نکنید اون جلسه نتو نستم امتحان بگیرم یعنے خلاص شدید زود یه کاغذ در بیارید میخوام درس جلسه قبل رو امتحان بگیرم😠
سرو صدای همه بلند شد 😳ایــــن وسط من هنگ بودم😶
یهو برق گرفتم:یاسے من چیزی نخوندمممم😱
یاسمن از من خرخون تر بود سریع تریپ مخ ها رو برداشتــــــ:غمتــــ نباشه😍
انگشتام رو بردم زیر میز و به نشونه خوشحالی بشکن زدم😘
میز کنار یاسمن نشستم و تا استاد حواسش نـــ ـــبود جوابـــــ ها رو مینوشتم😎
یهو آرش ک جلوی من بود تا استاد حواسش نبود برگشتـــــ سمت من گفت:خانم اریامنش سرت رو برگت باشه😏..
گتابم 📕رو برداشتم و محکم زدم تو سرش:خفه😑
بدبختــــــــ ساکتــــ شد🤕 برگشتم دیدم چندتا دختر اطرافم دارن زیر زیرکی میخندن😝
اقا جاتون خالے عجبـــــ امتحان توپے بود..
برگه دادم اومدم بیرون یک ساعت وقت داشتم رفتم سمت سکس از دخترا:میگم🤔 نرجس استاد درس نمیده؟
نرجس یکم فکر کرد:ن بابا اون جلسه کلی درس داد..
خدافظے کردم رفتم سمتـــ حیاط ک یاسی هم اومد:دستمم درد نکنه.😑
خیلی ریلکس جوابش دادم:سرت لای در گیر نکنه🙄
با ماشین یاسمن رفتیم سمتـــ یه کافی شاپ:اوووو اجی پول دار شدی😋
یاسمن:زهرمار بشین کارت دارم😒
:باشه بابا چرا میزنی☹️
دوتا بستنی سفارش دادیم و نشستیم رو به روی هم:خوبــــ امی خوب گوش کن ببین چی میگم.
سریع پریدم وسط حرفش:قراره بمیری؟؟بگو من طاقتش رو دارمااا😃
یهو یه نیشگون محکم از ناحیه بازوم گرفتـــــ:ایے وحشے..اخ بازوی نازنینم😢
یاسی چپ چپ نگام کرد:قراره برم تنها تو یه اپارتمان زندگی کنم..
یهو جو وارد کردم:به سلامتی پس خلاص میشی از دست خانواده گرامیتـــــــ..
یاسی چپ چپ نگام کرد:کوفتــــــــ تو هم با من میای..
یه جورایی از این خبر خوش حال شدم ولی به روی خودم نیاوردم:ڪے من😳؟؟؟؟بابا من شوهر دارم بچه قد و نیم قد دارم منو چرا قاطی میکنی🙄
یاسمن:اها اون وقتـــــــ میشه اسم این شوهر گرامیت رو بگی ما هم بدونیم؟
:هنوز کشف نشده🙄
یهو زد زیر نخنده:زهرمار بیشعور میری خونه وسایلت جمع میکنی باهام میای اوکی؟
:اوووووکے💃
منو رسوند دم در خونه خودش رفتــــــ
خدایی خودمم دوس داشتم یکم عصابم اروم بشه از خانوادم دور باشم ک اونم جور شد..
رفتم تو خونه قضیه رو برا مامان بابام تعریف کردم اولش مخالفت کردن یعنی چی دوتا دختر تنها تو اپارتمان 😠..ولے اخـــــــــــــــــــرش راضی شدن..
وسایلم رو جمع کردم ک یهو داداشت کوچیکم ایلیا اومد داخل و رفت رو تختم بپر بپر:بالاخره دارم از شرت راحت میشم🎉🎊
افتادم دنبالش:گم شووووو😤
به کمک یاسی و یکی از اشناهاشون توی اپارتمان جدیدمون وسایل هامون رو چیدن😍
منو یاسمن از بچگی با هم بزرگ شدیم پدر و مادرامون با هم دوستن ولی مثل بقیه خانواده ها نبودیم ک عاشقانه کنار هم زندگی کنند😏
بیشتر عمرم کلی بدبختی کشیــــــــدم یاسمن هم همین طور..
خدا رو شکر با پول هایی ک جمع کرده بودیم تونستیم یه اپارتمان نقلی گوگولی😍 بخریم

#اقای_زورگو_خانم_لجباز1

نظرات  (۳)

۲۳ مهر ۹۵ ، ۰۰:۰۶ ملیـــــــMelissaـــــــسا
سلاااااااااااااااااااام عشقممممم
این داستانت عالیهههههه دمت گرم
خخخخ خدا به داد برسه
پاسخ:
سلاام عزیزمممم
مرسییی خوشحالم دوستش دارییی
خخخ
۲۳ مهر ۹۵ ، ۰۰:۰۷ ملیـــــــMelissaـــــــسا
راسیییی ازت گلایه دارم
چرااا منو تو داستان نیاوردییی؟؟؟ هان؟؟
یاسی کیه؟؟؟
نامرد :(
پاسخ:
ببخشید
رمان بعدیم رو حتما اسم خوووشگل تو رو میزارم
ای ام سارییییی
یاسی یکی از دوستای شیرازیمه نمیشناسیش
مثل خودمونه خههه
عاشقتم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی